43   
شناسه خبر: 12061   
تاریخ انتشار: 1395/05/05 23:53
چه مجردید چه متاهل، حتما بخوانید!
چه مجردید چه متاهل، حتما بخوانید!
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می دیدم.

 

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می گفتم که در ذهنم چه می گذرد. من طلاق می خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می کرد. می دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمی توانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان  عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه ام را بردارد. نگاهی به برگه ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم تر و واضح تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط 
طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل تحمل تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می رفتند، بغل کردن او برایم راحت تر می شد. این تمرین روزانه قوی ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس هایم گشاد شده اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می توانستم اینقدر راحت تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله ها بالا رفتم. معشوقه ام که منشی ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی خواهم طلاقبگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه ام احساس می کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می کنم و از اتاق بیروم می آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست هایم و لبخندی روی لبهایم پله ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه ها بود که با سرطان می جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می دانست که خیلی زود خواهد مرد و می خواست من را از واکنش های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می آورد اما خودشان خوشبختی نمی آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی ها را نجات دهید!

اخبار مرتبط

نکات طلایی برای نامزدها

نشانه های رابطه سالم

واقعیت هایی درباره مغز مردان

دلیل پرطرفدار بودن مردهای بد

رفتارهایی که مردان دوست نداردند

خواستگاری کردن دخترها

بهترین سن برای عاشق شدن

اگر نامزدتان خسیس است این مطلب را بخوانید

مواردی که مردها پنهان می کنند

رازهایی که دختران قبل از ازدواج باید بدانند

رازهایی در مورد نوعروس ها و تازه دامادها

با این کارها محبت خود به همسرتان را افزایش دهید

دلایل طلاق عاطفی بین زوجین

اولویت بین والدین و همسرتان را تشخیص دهید

ازدواج پسر با دختر بزرگتر خوب است یا نه؟

رازهایی که نباید به همسرتان بگویید

با همسرتان اینگونه دعوا کنید

اگر این نشانه ها را دارید ازدواج نکنید

ویژگی‌هایی که یک شوهر خوب داراست

توصیه مهم به کسانی که به خاطر فرزندشان طلاق نمی گیرند

شک‌هایی که زندگیتان را نابود می‌کند

5 علت اصلی دعوای زن و شوهر

چگونه همسر خود را برای بچه دار شدن متقاعد کنیم؟

با رعایت ادبِ عاشقی رابطه عاشقانه موفق را تجربه کنید

عادات خوب و بد متولدین هر ماه در رابطه عاطفی

راز زیبایی یک عروس در شب عروسی

برای اینکه عروسی زیبا باشیم چه باید بکنیم؟

کمپین ازدواج سالم

برای آن‌که رضایت از زندگی مشترک داشته باشیم باید دلبسته همسر و زندگی باشیم یا وابسته؟

رگ خواب مردها کجاست!

همسرت را عوض نکن، خودت را عوض کن

راه و روش شوهرداری شما چگونه است؟

نمره جذابیت عشق تان چند است؟

اولین آثار نویسنده زن ایرانی سیمین دانشور

هرگز نباید از همسر یا نامزد خود این سوالات را بپرسید.....

همسرتان را مقدم بر والدین تان بدانید!

زبان عشق در رابطه همسران

بهترین اختلاف سنی برای ازدواج

ازدواج موفق از نظر قرآن

از ابتدای ازدواج باید به چه نکاتی توجه کنیم تا بتوانیم از طلاق پیشگیری کنیم؟

رسیدن به آرامش در زندگی زناشویی

عواقب دخالت در زندگی زوج های جوان

برخی ازدواج ها از پایه و اساس اشتباه هستند

ازدواج از نوع سنتی یا مدرن؟

آرام کردن شوهر بد اخلاق

آقای عزیز، خانم خانه را فراموش نکن!

۱۰ موضوع برای گفتگو با همسر وقتی حرفی برای گفتن ندارید

ویژگی های خانواده سلامت و پایدار

چطور یک عروس زیبا شویم ؟

توصیه هایی برای انتخاب کت و شلوار دامادی

جاده زندگی را با کلمات هموار کنید

چرا بعضی خانم‌ها نمی‌توانند شریکی برای زندگی‌شان پیدا کنند

بدون منت، گذشت کنید

کارهای روزانه چه تاثیرات و مضراتی می توانند روی سرنوشت و هدفمان بگذارند؟

راهکارهای صمیمیت در زندگی زناشویی

ریاستی زنانه بر قلب مردان

جر و بحث و بگومگو در روابط زناشوئی، چه مشکلاتی برای سلامت بدن بوجود میاورد

ویژگی های رابطه سالم در زندگی مشترک

زندگی زنان پس از طلاق

تا کی مجرد می‌مانم؟؟

ازدواج و انتخاب همسر شانسی است؟

لطفـا مـرا بشنـو، گفت‌وگو با شریک زندگی‌مان را بیاموزیم

5 اشتباه بزرگ مردانه در زندگی زناشویی

40نکته برای اینکه همسری موفق باشیم

چگونه در اولین جلسه آشنایی رفتار کنیم

عجیب ترین اداب و رسوم ازدواج در دنیا

نشانه های پایان یک رابطه عاشقانه در زندگی

آشنایی با نکاتی که زوج‌های جوان در مورد مسایل مالی باید رعایت کنند

قرص آرام بخش برای آقای شوهر

به این دلایل بگویید که چرا ازدواج نکرده اید!

وقتی جهیزیه معضل ازدواج جوانان است!

دعوا زناشویی در ماه عسل!

این شمشیر دولبه همسرتان را از شما می گیرد!!

مردها دوست دارند همسرشان این موارد را بداند

ویژگی های ازدواج پیامبر(ص) و خدیجه(س)

پیامدهای مقایسه کردن شوهر با دیگر افراد

وقتی تند تند عاشق می شوید!

عواقب ازدواج با تک فرزند

خودش خوب است؛ «قیافه»اش نه!

چگونه یک پسر می تواند در دل خانواده نامزدش جای بگیرد؟

بدون گذشته با همسر آینده!

چگونه می توانیم شخصیت دیگران را بشناسیم

چرا عاشقی چشمتان را کور می کند؟

شباهت ها باعث به وجود آمدن ازدواج موفق می شود یا تفاوت ها؟

تقلب های همسرداری!

سی باور غلط در ازدواج

خانم‌ها برای دوام زندگی مشترک باید زیباشوید

دردسرهای عظیم ازدواج

خانم ها! با شک و تردید جواب «بله» ندهید

لطفا با انگیزه ازدواج کنید

یک اولویت متفاوت در زندگی مشترک

عشق چگونه نابود می شود؟

کدام رازهایمان را به همسرمان نگوییم؟

عاشق این مردها نشوید!

این ۱۰ رابطه را با عشق اشتباه نگیرید

۱۰ پیش شرط مهم برای ازدواج

چه طور اختلاف نظرمان را با همسرمان حل کنیم؟

چراغ قرمزهای همسرداری

چهره پشت نقاب نامزدتان را ببینید

«اگر» های ممنوع در زندگی مشترک

captcha