کد خبر: 23466
ادبیات کهن
داستان
داستان  شاه جهان و نور جهان

 شاه جهان و نور جهان در سرزمین پهناور هنوستان در شهر دهلی ، روزگاری نه چندان دور پادشاهی به نام شاه جهان (جهانگیر)حکم می راند ، وی گرچه مسلمان بود اما همچون اکثر پادشاهان مقداری عیاش و فاجر بود ، اما در عین حال غیرت مذهبی هم داشت. از قضااین پادشاه فریفته و دلدادۀ دختری زیبا رو از سرزمینمان ایران به نام نورجهان شده بود ، نورجهان که از اهالی اصفهان بود از حسن و جمال فوق العاده ای برخوردار بود ،به همراه خانواده مدتها قبل به هندوستان مهاجرت کرده بودند. همانطور که میدانید عده زیادی از هموطنانمان در آن زمان ها به هند مهاجرت کرده و آنجا ماندگار شدند، شاید تشابه فرهنگی و زبان دو کشور عامل مهاجرت بود. خلاصه این زیبای خفته سرزمین ایران به عقد و نکاح شاه جهان در آمد و زندگی عاشقانه شان را در کنار هم شروع کردند ، هر روز که از زندگی مشترکشان می گذشت محبت و دلدادگی پادشاه نسبت به همسرش فزونی می یافت تا جائیکه شاه جهان حتی لحظه ای طاقت دوری از همسر زیبایش را نداشت ، وقتی که مجبور به شرکت در مجالس رسمی دربار بود روسری نور جهان را پنهانی به مجلس می برد و روی قلبش می گذاشت تا آرام شود و وقتی که دل تنگ می شد با بوی روسری تسکین می یافت ، از شدت عشق و علاقه به همسرش فکر می کرد اگر از او دور شود روح از بدنش پرواز خواهد کرد. اتفاقا استاد نورجهان هم به آن سرزمین مهاجرت کرده بود و با تبلیغ عقائد خویش روزگار سپری می کرد ،جناب استاد روزی با خود اندیشید که شاه به نور جهان بیش از اندازه وابسته شده است و نور جهان هم که حامی و پشتیبان سرسخت استادش خواهد بود لذا تصمیم گرفت تا کتابی را که در مذمت و توهین به خلیفه مسلمین حضرت عثمان ذی النورین رضی الله عنه ، نگاشته بود ، منتشر کند ، و بالاخره هم موفق به انتشار کتاب کذاییش شد. علما و اندیشمندان آن سرزمین وقتی که کتاب را مشاهده کردند و از توهین ها به ساحت مقدس یار و غمخوار حضرت رسول صلوات الله علیه با خبر شدند ، و چون غیرت و همّتشان از علما و اندیشمندان سرزمین مان بیشتر بود در پی راه چاره دور هم جمع شدند تا برای این معضل خطرناک چاره ای بیاندیشند. ابتدا تصمیم داشتند تا از دست استاد حیله گر به جناب شاه جهان شکایت ببرند ، اما فهمیدند که با این کارشان راه به جایی نمی برند زیرا نور جهان احترام زیادی به استادش قائل بود و به هر صورتی از او پشتیبانی خواهد نمود ، و پادشای شیدا و مجنون هم که معشوقش را دل آزرده نخواهد کرد. پس با نظر یکی از علما تصمیم گرفتند تا به حضور پادشاه رفته و کتاب را به ایشان عرضه دارند تا خود شاه با مطالعه کتاب توهین آمیز ، اگر ذره ای ایمان در وجودش باقی مانده بود ، جواب این نویسنده نمک به حرام را بدهد و گرنه کار دیگری از دست علمای دلسوز بر نمی آمد. بعد از تعیین وقت به حضور پادشاه رسیده و کتاب را تقدیم کردند و قول گرفتند تا پادشاه تمام کتاب را با دقت مطالعه نموده و چاره ای بیاندیشند.شاه جهان هم پذیرفت و با رفتن علما و اندیشمندان تا پاسی از شب مشغول مطالعه شد و با دیدن مطالب توهین آمیز همان ذره ای ایمان که در وجودش داشت تبدیل به جرقه ای شد تا غیرت دینی و مذهبی اش روشن شود. شاه جهان فردای آن روز چند مامور را درب منزل استاد مکار فرستاد تا او را به حضور شاه جهان بیاورند ، وقتی استاد سربازان را دید شصتش خبردار شد که عاقبت بدی در انتظارش است ، لذا از سربازان به بهانه پوشیدن لباس مناسب مهلتی خواست تا پنهانی یادداشتی بنویسد و بوسیله یکی از خدمه ها به نور جهان فرستاده تا برای حمایتش چاره ای بیاندیشد.و بعد به همراه سربازان رفت. نور جهان هم همانطور که زنی با حسن و جمال فوق العاده بود ، همانطور از عقل و درایت فوق العاده ای برخوردار بود لذا از جناب پادشاه درخواست نمود تا از پشت پرده جریان محاکمه استادش را دنبال کند، که شاه جهان هم پذیرفت. وقتی که استاد حیله گر و کلاش شرفیاب شد جناب شاه جهان از او در مورد کتاب پرسید .استاد هم نویسندگیش را اقرار نمود .پادشاه خشمگین گفت چطور جرات کردی به شخصی که رسول الله صلی الله علیه وسلم او را امین نامیده تهمت خیانت بزنی ؟ جناب استاد من من کنان گفت اشتباه کردم والاحضرت..... نور جهان که دید اوضاع قمر در عقرب است از پشت پرده اجازه خواست تا صحبت کند تا با مکر و حیلۀ زنانه اش استادش را نجات بدهد جلاد هم که منتظر اشاره پادشاه بود ، با اشاره شاه جهان سر از تن پلید استاد جدا نمود و او را به درک واصل کرد. پادشاه رو به نور جهان کرد و سخن زیبا و تاریخیش را که نشات گرفته از غیرت دینیش بود ، خطاب به همسر محبوبش گفت: جان من ، ما جان را به جانان داده ایم نه ایمان را