کد خبر: 24280
مولانا
داستانی از مولانا
مولوی در اوایل دفتر ششم داستانی را به نظم در آورده است که:


مولوی در اوایل دفتر ششم داستانی را به نظم در آورده است که، شاعری غریب در روز عاشورا وارد شهر شیعه نشین حلب می شود و با تعجب می بیند تمام شهر در شیون و شورند
روز عاشورا همه اهل حلب
باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آیند مرد و زن جمعی عظیم
ماتم آن خاندان دارند مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا
شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلم ها و امتحان
کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان می رود در ویل و وشت
پر همی گردد همه صحرا و دشت

شاعر غریب، ناباورانه می پرسد: مگر رئیس این شهر از دنیا رفته است که همگان به ماتم نشسته اید؟
مردم حلب می گویند: نمی دانی که امروز عاشورا و ماتم سید الشهداست؟
شاعر غریب می گوید: مگر شما تا به حال خواب بوده اید و الان بیدار شده اید. این واقعه که قرن ها پیش اتفاق افتاده و امام و شهدای کربلا نزد خدای تعالی، روزی خوار و در نعمت های الهی مسرور و شادمان اند. شما باید بر غفلت و ضعف خود گریه کنید که از وعده های خدا در آخرت بی خبرید 

خفته بودستید تا اکنون شما؟
که کنون جامه دریدید از عزا؟
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زان که بد مرگی ست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چدرانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ور نه ای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی بیند جز این خاک کهن